صبحِ زود از تختخوابم برخاستم. هوا تاریک بود و سرد. در اتاقِ کوچکی که ماهی شش تومان کرایه میدادم، تنها صدایِ تیکتاکِ ساعتِ دیواری و صدای نفسِ خوابآلودِ همسایه از پشتِ دیوار شنیده میشد. آرام لباس پوشیدم تا بیدارش نکنم. کفشهایم را، که زیرِ بارانِ دیروز پارهتر شده بود، به پا کردم.
به اداره میرفتم. کارمندِ پایینرتبهی وزارتِ مالیه بودم. ماهیانه هیجده تومان حقوق میگرفتم که شش تومانش کرایهی خانه میشد، چهار تومان غذا، دو تومان لباس و کفش، یک تومان دواوبیمارستان (که همیشه کم میآمد) و باقی پنج تومان برای خرجهای پراکنده — اگر کسی مهمانی میداد، اگر هدیهای میخواستم بخرم، اگر کتابی...
کتاب! این واژه چه دور مینمود از زندگیِ من. در دارالفنون شاگردِ ممتاز بودم. معلمم همیشه میگفت: «این پسر، یک روز نویسندهی بزرگی خواهد شد.» حالا چه شده بود؟ پشتِ میزی نشسته بودم و اعداد مینوشتم. ارقامِ مالیات، ارقامِ بدهی، ارقامِ بستانکاری. هیچیک از این ارقام، هیچچیز در بارهی زندگیِ آدمها نمیگفت.
در خیابان، اولین کارگران و کاسبان به سرِ کار میرفتند. زنی با کوزهای بر دوش از حوضِ عمومی آب میبرد. مردی با گونی بر دوش به سویِ بازار میرفت. کودکی، شاید هشتساله، در گوشهی خیابان رو...مه میفروخت و فریاد میزد: «رو...مه! رو...مهی صبح!» نامهای رو...مهها همگی خبر از پیشرفت و آبادانی میدادند، اما در چهرهی این کودک هیچ نشانی از پیشرفت نبود.
به اداره که رسیدم، رئیسم، آقای صفایی، در دفترش نشسته بود و چای مینوشید. مرا که دید گفت: «دیر آمدی.» نگاهی به ساعت کردم: هشتِ صبح. تنها پنج دقیقه دیر آمده بودم. اما در دستگاهِ آقای صفایی، پنج دقیقه میتوانست به معنایِ یک ماه کسرِ حقوق باشد، یا یک ماه تشویق، بسته به مزاجِ ایشان در آن روز.
پشتِ میزم نشستم. کارمندانِ دیگر یکییکی میآمدند. هر کدام چهرهای خسته داشت — همان چهرهای که در آینهی خانهام صبحها میدیدم. ما همگی یکسان بودیم: کارمندانی پایینرتبه که در تلاشِ معاش، روح و جوانی و آرزوهایمان را در پشتِ این میزهای چوبی جا گذاشته بودیم.
دوستِ صمیمیام، رضا، آمد. کنارِ من نشست و در گوشم گفت: «شنیدی؟ گفتهاند حقوقها را بالا میبرند.» گفتم: «از کِی این را گفتهاند؟» گفت: «از سه سال پیش.» هر دو خندیدیم — خندهای که در آن گریهای پنهان بود.
رضا کارمندِ همردهی من بود. زن داشت و سه بچه. روزها در اداره کار میکرد و شبها در یک رستوران بهعنوانِ پیشخدمت کار میکرد تا بتواند خرجِ خانوادهاش را بدهد. میگفت: «گاه ساعتها بدونِ خواب کار میکنم. صبحها وقتی به اداره میآیم، چشمهایم باز نمیشود. ولی چه چاره؟ بچهها باید نان بخورند.»
به او گفتم: «رضا، تا کِی اینگونه؟» گفت: «تا روزی که بمیرم. مردنِ ما هم لابد در همین تلاشِ معاش خواهد بود. کسی نخواهد دانست که نویسندهای، شاعری، فکوری در درونِ این کارمندِ پایینرتبه مرده است. رو...مهها از مرگِ من ننویسند — همانطور که از مرگِ هزاران مثلِ من ننوشتهاند.»
— پایانِ این گزیده از رمانِ «در تلاش معاش» نوشتهی محمد مسعود. این رمان دومین کتاب از چهارگانهی او در بارهی زندگیِ طبقاتِ پایینِ تهرانِ دههی ۱۳۲۰ است.
ادامه داره — بهزودی روی سخنشناس قرار میگیرد.
حاشیهنویسی
با ادب و دقت بنویس — فقط متنِ فارسی پذیرفته میشود.
در حال بارگذاری حاشیهها…